سید ایلیاسید ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

مسافری از بهشت

یه سفر دیگه به شمال

چند هفته پیش رفته بودیم شمال هوا بد نبود یه خورده سرد بود، توهم اونجا حسابی آتیش سوزوندی و کیف کردی از صبح که پا میشدی همه باهات بازی میکردن تا شب که میخواستی بخوابی حسابی راضی و خوشحال بودی 1) آشنایی من با پیشی اینجا با پیشی فیس تو فیسم   تصمیم گرفتیم با هم دست بدیم و سلام علیک کنیم بعد از قدری احوالپرسی پیشی توجه من و به سمت ظرف غذاش جلب کرد و گفت باید بره غذا بخوره بای بای پیشیییییییییی اینم بازار ماهی شهسوار پایان ...
27 بهمن 1391

عکسهای آتلیه یلدا

با تاخیر البته اونروز کلا پسر لجبازی شده بودی، زیاد همکاری نکردی بخاطر مین اکثر عکسات گریونه   بقیه در ادامه مطلب   فدای اشکات بشه مامان   ...
22 بهمن 1391

11 ماهگی ایلیا

پسر قشنگم، فرشته زندگی ما ، خیلی خدا رو شکر میکنم که خدا فرشته ای مثل تو به ما داد، همه چیزت قشنگه و دوست داشتنیه نگاهت معصومانه ترین نگاهیه که تو زندگیم دیدم ، عاشق وقتیم که یه کار بد میکنی و وقتی بهت میگم ایلیا سریع با نگاهت و با زبون بی زبونی میخوای خودتو تبرئه کنی عاشق خنده های قشنگتم عاشق لحظه ایم که بیدار میشی میای به سمتم تا بغلت کنم و تو سریع با صدا بهم میگی بریم تا جاهایی که تو خونمون دوست داری ببینی عاشق بای بای کردنتم عاشق دست دستی کردنت اولا یه دستتو مشت میکردی و یه دستتو باز به هم میزدی ولی 2 روزه هر دو تا دستتو باز میکنیو دست دسی میکنی خیلی فرشته ای مامانی اونقدر که دل هیچکسو نمیشکونی و به همه لبخند میزنی خلاصه تو ت...
13 بهمن 1391

وقتی مامان حوصلش سر میره

این چیهههههههههههه رو سرم اونو برداشت یکی دیگه گذاشت، آخه مگه من مدلممممممم اه این دیگه چیهههههه درش بیاررر به جای اینکارا جورابمو درست کن که اینجوری یه لنگست آخیشششششششش راحت شدم ...
23 دی 1391

سومین وچهارمین مروارید ایلیا

بالاخره بعد از یه انتظار طولانی دوباره دندون در آوردی، اونم 2 تا با هم، دو تا دندون بالایی ولی دو تا دیه هم داری غیر از اینا کم کم در میاری یهویی داری دندون دار میشی حسابی اینم دوباره یه عکس قدیمی از پسرم اولین بار که تو تابش نشسته بود ...
23 دی 1391

10 ماهه شدم

با تو من بودن را،زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را،                                        مهربانی پاک خداوندی را مینوشم. ...
8 دی 1391

اتفاقای جدید

تو این چند وقته که برات چیزی ننوشتم یه عالمه اتفاقای جدید افتاد اول اینکه پسرم دیگه تند تند چهار دست و پا میره، یادش بخیر انگار همین دیروز بود که یه جا خوابیده بودی و نمیتونستی تکون بخوری، با چشمای معصومت به ما نگاه میکردی تا شاید بغلت کنیم کار دیگه ای که میکنی اینه که هر چی رو که گیر میاری میخوای دستاتو بهش بگیری و سر پا وایسی، همین روزاست که راه بیفتیاااااااااا دیگه اینکه دایره لغتت وسیع تر شده، مه به ده آگا دیگه یادم نمیاد پستونکت میذاری تو دهنت و راه میفتی اگرم حرف بزنی و بیفته دوباره برمیداری میذاریش تو دهنتو به راهت ادامه میدی خلاصه پسرم خیلیییییییییییی بزرگ شدی           ...
5 دی 1391

استخر بادی

دارم شنا میکنم الان سرمو آوردم بالا تا نفس بگیرم دوباره سرمو کردم زیر آب به جای ماهی من توپ صید میکنم، ولی خوب فرقیم نمیکنه جفتش خوشمزست کدومشو بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زرده یا نارنجیه؟ همون زرده خوبه، بد درگیره بچه خوب مثل اینکه فعلا تموم شد ...
17 آذر 1391